یادداشتی بر شعر « فتح باغ »

 

یادداشتی   بر شعر  « فتح باغ »

سال انتشار 1341 ( زمانی که فروغ 27 ساله بود !)   

 

خود عنوان فتح باغ کاملا گویاست . بدین معنی که خواننده را به یاد عدن و داستان آدم و هوا می اندازد و پیش از این که حتی سطر اول شعر را ببینید این فکر به ذهن خواننده می رسد که شاعر در این شعر شاید در نظر دارد جریان آدم و حوا را واز دست دادن باغ عدن را دگرگون و زیر و رو کند.

 

در پنج خط بند اول " فتح باغ " زمینه ی شعر یعنی زمان و مکان و گوینده یا راوی شعر معلوم می شود :

 

  آن کلاغی که پرید

 از فراز سر ما

 و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد

 و صدایش همچون نیزه کوتاهی . پهنای افق را پیمود

 خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

 

دو نفر گویا شهر نشین و عاشق و معشوق در خارج از شهر به دلایلی مورد توجه کلاغ خبر چین قرار  گرفته اند که این کلاغ خبر آن دو نفر را به اهالی شهر خواهد رساند . این خبر کشی بی خطر هم نیست چون شاعر صدای کلاغ را به " نیزه ی کوتاهی " تشبیه می کند . در بند اول خواننده ملتفت می شود که شعر فاقد مصراع های یکسان و وزن مرتب و قافیه می باشد و شاید این سوال برای او مطرح شود که چرا شعر چنین بی قیدی و آزادی صوری دارد.

 

همه میدانند

 همه میدانند

 که من و تو از آن روزنه سرد عبوس

 باغ را دیدیم

 و از آن شاخه بازیگر دور از دست

 سیب را چیدیم

 

پس بدون خبرکشی کلاغ هم دیگران از کار گوینده و عاشق او واقف هستند و آن کار دو مرحله دارد . در مرحله ی اول آن دو نفر از درون خانه یا ساختمان ؛ از روزنه ی سرد و عبوس باغی را می بینند. کدا م باغ ؟ خواننده شاید فکر کند منظور از واژه ی " باغ "باغ عدن باشد یا لااقل محلی طبیعی و با صفا که معمولا زندگی شهری آدم را از آن محیط طبیعی جدا و دور نگه می دارد . مرحله ی دوم یا اقدامی که آن دو نفر به عمل می آورند چیدن سیب است که دست یافتن بدان امر آسانی نیست .

 

  گوینده در این جا مسلما" به باغ عدن و آدم و حوا اشاره می کند بنابر این طبق روایات معروف تورات و قرآن گوینده و عاشق او سیبی از درخت دانش و بر خلاف میل و دستور خداوند یا پدر نوع بشر چیدند. چنین کاری واقعا ترس دارد . عاقبتی شاید ناخوشایند ، به طوری که خود آدم و حوا از باغ عدن اخراج شده و به مرگ و میر محکوم می شوند.

 

همه میترسند

 همه میترسند ، اما من وتو

 به چراغ و آب و آینه پیوستیم

 و نترسیدیم

 

با وجودیکه برای همه کاری که گوینده وعاشق اوانجام داده ترسناک است ،

 آن دو نفرنترسیده اندوبه اشیاء مربوط به سفره عقدوازدواج ،چراغ وآب وآینه      پیوستند . یعنی گویا کار محکتر از ازدواج انجام داده اند طوری که در بند بعدی معلوم می شود . به قول شاعر :

 

سخن از پیوند سست دو نام

 و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست

 

یعنی معمولا ازدواج با امضاء ها در محضر و پیوند لفظی و رسمی آن ها در صفحه های دفتر محضر قانونی و مقبول می شود در حالی که گوینده و عاشق او بدون آن مراسم رابطه ی بالاتر و وصلت عمیق تری با هم دارند :

 

سخن از گیسوی خوشبخت منست

 با شقایق های سوخته بوسه تو

 و صمیمیت تن هامان ، در طراری

 و درخشیدن عریانیمان

 مثل فلس ماهی ها در آب

 سخن از زندگی نقره ای آوازی ست

 که سحر گاهان فواره کوچک میخواند

 

عشق گوینده از عشق های معمولی معنی دارتر است ولیکن کاملا جسمانی و با عشق بازی جسمی ابراز می شود . موهای گوینده سمبل جذابیت او در برابر بوسه های داغ عاشق قرار می گیرد ، بدن ها لخت آن ها همان قدر طبیعی  که بدن های ماهی ها در آب و رابطه ی جنسی شان در دو خط  آخرین بند طوری توصیف می شود که کاملا مثبت ، صمیمی و بی گناه جلوه  دارد .

 

در اینجا خواننده استنباط می کند که این دو نفر زن و شوهر نیستند ، عاشق و معشوقند و خبر رابطه ی نا مشروع آن ها است که کلاغ به شهر می رساند . این جا فروغ فرخزاد جسارت زیادی به خرج داده که عشق را به این گونه یعنی توسط عشق بازی مطرح می کند . خوب اگر کار گوینده و عاشق او نامشروع و یا حتی خلاف قانون باشد توجیه گوینده چیست ؟ سیب را از آن باغ چه دانشی به او بخشیده ؟ شاعر در بند بعدی توضیح می دهد :

 

ما  در آن جنگل سبز سیال

 شبی از خرگوشان وحشی

 و در آن دریای مضطرب خونسرد

 از صدف های پر از مروارید

 و در آن کوه غریب فاتح

 از عقابان جوان پرسیدیم

 که چه باید کرد ؟!

 

در زمین خرگوش ها و در آسمان عقابان و در دریا صدف ها که هرکدام درقلمرو خودنمونه آزادی و زیبایی هستند با رفتار کاملا آزاد خود به گوینده و عاشق او نشان  داده اند که دو نفر بدون احساس گناه باید به حکم قلب و احساساتشان زندگی کنند . گوینده ادامه می دهد :

 

 

همه میدانند

 همه میدانند

 ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم

 ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

 در نگاه شرم آگین گلی گمنام

 و بقا را در یک لحظه نامحدود

 که دو خورشید به هم خیره شدند

 

زیبایی طبیعت در گلی گمنام مترادف حقیقت است و گوینده و عاشق او حقیقت را در تجربه ی زندگی در باغچه آموخته اند. بنابر این لحظه برای آن ها نا محدود شده است چون حقیقت اصلی زیبایی و عشق است و دل دار و دل داده برای هم دیگر زندگی بخش هستند و عشق آن ها هم چون خورشید است . نگاه دو نفر عاشق به یک دیگر نور و گرما و زندگی می آفریند و آن ها را به قلمرو رویای جاودانی سیمرغان راه می دهند.

 

 

  سخن از پچ پچ تر سانی در ظلمت نیست

 سخن از روز است و پنجره های باز

 و هوای تازه

 و اجاقی که در آن اشیاء بیهده میسوزند

 و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

 و تولد و تکامل و غرور

 

فرخزاد در اینجا اعلام می کند که زندگی واقعاً انسانی در تاریکی و با حرفهای خصوصی و پشت پنجره های بسته جورنیست بلکه آدمی زاد باید جرات این را داشته باشد که با جسارت جلو همه حرفهایش را زده و حرکات طبیعی خود را نشان داده و از محیط کاملا طبیعی روز روشن و هوای تازه استفاده کند چیزهایی که به درد نمی خورد ازجمله قیود و سنت های خفه کننده را باید به عنوان " اشیا بی هدف " به آتش انداخت در حالی که طبیعت " بارور " رو به " تکامل و دارای " غرور " است ، و ما نیز باید طبیعی و آزادانه زندگی کنیم .

 

سخن از دستان عاشق ماست

 که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم 

بر فراز شبها ساخته اند

 

عشق واقعی به قول شاعر در این جا نوعی خلاقیت در بر دارد و به نوعی جاودانگی می انجامد " دستان عشق " در پیروزی بر قدرت های تاریکی و شب قدرتی منحصر به فرد دارند و به عطر و نور و نسیم معنی می بخشند . و اما در شعر " تولدی دیگر " فرخزاد نشان می دهد چگونه خود شعر راهی است برای بقا به پیروزی به مرگ و به جاودانه شدن . اول شعر " تولدی دیگر " چنین آغاز می شود :  (( همه ی هستی من آیه تاریکی است / که ترا در خود تکرار کنان / به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد ))  شاعر به مخاطب خود وعده ی جاودانگی می دهد .

 

چنانکه اشعار فرخزاد در غیاب خودش برای ما در این زمان و مکان هنوز زنده و تپنده اند.

 

و در این خط هایی از فتح باغ که مورد نظر مان است ، فرخزاد با زنده دلی در رابطه عاشقانه خود معنی مرگ را نفی می کند و دست کم در این شعر بر مرگ پیروز می شود . درست است در شعر های دیگر ازجمله " وهم سبز " و " آن روز ها " و " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " فرخزاد خود را تنها و فانی و زندگی خود را وحشتناک یا غمناک و بی معنی حساب می کند ، لیکن در آن لحظاتی که " فتح باغ " را تجربه کرده بود و در این تجربه مانند آدم و حوا در آغاز صاحب و مقیم باغ عدن بوده و مصون از فنا و نیستی .

 

  بدین ترتیب فرخزاد قصه ی باغ عدن را در این شعر دگرگون کرده است یعنی تاریخ پدر سالارها را رد کرده است . جالب تر این است که در تمام این شعر " ما " و " من و تو " نشانه ی هماهنگی و تساوی کامل ما بین زن و مرد است . درست است که شعر از دیدگاه گوینده یعنی دیدگاه زن گفته شده است . اما شریکی مساوی و شخصیتی کاملا مثبت است . مرد و زن مکمل هم دیگر و مشترکاً خالق باغ عدن خود یا با هم فاتح آن باغ هستند. فرخزاد شعر " فتح باغ " را این طور به پایان می رساند:

 

به چمنزار بیا

 به چمنزار بزرگ

 و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

 همچنان آهو که جفتش را

 پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

 و کبوترهای معصوم

 از بلندی های برج سپید خود

 به زمین مینگرند

 

وقتی شاعر می گوید " به چمن زار بیا " خواننده یک مرتبه خیال می کند خطاب شعر به اوست و نه فقط به عاشق و همین طور هم هست . ما به عنوان خواننده فرد فرد دعوت می شویم تا زندگی ای شبیه به زندگی گوینده را اختیار کنیم ، زندگی ای زیبا و ساده و با اخلاص و عدم توجه به غیر مانند زندگی آهو و جفتش ، یعنی کاملا هماهنگ با طبیعت .

خیلی ها هم حسودی شان می شود که گوینده و عاشق او چنین زندگی لذت بخشی بدون نگرانی از عکس العمل مردم داشته باشند . آن ها هستند که " بغض " را به پرده های کشیده بر پنجره های بسته بخشیدند و آن ها هستند که خواهند کوشید گوینده را از باغ او بیرون کشیده و یا باغ را نابود کنند .

 

آخرین تصویر " فتح باغ " از کبوتر های معصوم است که در ارتفاع خیلی بالا از محیط زمینی آدمی زاد به ما گویا به شگفتی و یا دیر باوری نگاه می کنند که چرا این مخلوق دو پا زندگی پرنده وار و هماهنگ با طبیعت و با پرواز های شاد و آزادی بخش انتخاب نمی کند .

 

قبلا گفته شد  که شعر فاقد مصراع های یک اندازه و وزن یک نواخت است . در اواسط شعر خواننده علت آن را در می یابد ، یعنی جهت فهماندن ماهیت آزادی و جهت زنده کردن احساس آزادی محسوس باشد . به عبارت دیگر شکل و ساختار " فتح باغ " فضایی شبیه به آزادی طبیعت و باغ عدن خلق می کند .

 

 

شعر با کلاغ سیاه آغاز می شود و با کبوتر معصوم سفید به پایان می رسد .

در اوج پرواز  شعر هم گوینده ، " عقابان " و " سیمرغان " را به عنوان استعاره و سمبل مطرح می کند . عقابان نماینده ی آزادی محض در عالم آسمانند که در پرورش زندگی طبیعی و پر از عشق باید آدمی زاد از آن ها عبرت بگیرد . سیمرغ البته پرنده معروف افسانه ای و اساطیری است که هم جاودان است و هم در ادبیات عرفانی نماد حقیقت و خداوند و کمال خویشتن است .

 

هدف پرندگان در سفر مشکل شان در منظومه ی منطق الطیر فرید الدین عطار این است که خدای خویش یعنی سیمرغ را پیدا کنند . و وقتی به سیمرغ می رسند فقط سی تا پرنده مانده اند و آن سی مرغ را سیمرغ می بینند یعنی هر پرنده ی سفر کرده به این حقیقت پی می برد که مقداری از خالق در وجود او به عنوان مخلوق جریان دارد . در " فتح باغ " فرخزاد کلمه سیمرغ  را جمع می بندد گویا بودن منظور که اهمیت فردیت را اعلام کند یعنی هر فرد مسافر به باغ عدن استعداد سیمرغ شدن دارد .

 

فروغ فرخزاد در " فتح باغ " از عشق حقیقی خود با ابراهیم گلستان مجموعه ی " تولدی دیگر " را به " ا . گ " تقدیم کرده . به طور خیلی خصوصی و فردی چون فصلی از شرح حال خویش حرف می زند . از دنیای کوچک خود از باغ واقعی که شاید بیرون پنجره حیاط حقیقی خانه اش دیده می شد یا باغ خیالی که در ذهنش نقش بسته بوده ، باغ عدن را می سازد که از دنیای شعرای نام برده به مراتب جهانی تر می شود .

/ 0 نظر / 45 بازدید